تحلیل نقاشی بوسه اسفینکس اثر فرانز فون اشتوک

تحلیل نقاشی بوسه اسفینکس اثر فرانز فون اشتوک


 

اسفینکس در اسطوره؛ نگهبان راز و آستانه

اسفینکس در اسطوره‌های باستانی، به‌ویژه در روایت‌های یونانی، موجودی است با بدن شیر، بال‌های پرنده و سر زن. ترکیبی از نیروهای غریزی، روحی و ذهنی. او بر سر راه انسان می‌ایستد و معمایی مطرح می‌کند. اگر پاسخ داده شود، راه گشوده می‌شود و اگر نه، مرگ در انتظار است.

این ویژگی، اسفینکس را به «نگهبان آستانه» تبدیل می‌کند. موجودی که از عبور ساده جلوگیری می‌کند و انسان را وادار می‌کند تا پیش از ورود به مرحله‌ای جدید، خود را بشناسد. بنابراین، اسفینکس نه صرفاً یک تهدید، بلکه نوعی آزمون آگاهی است. عبور از او، عبور از ناآگاهی به آگاهی است اما بهای این عبور، همیشه سنگین است.

در سنت مصری، اسفینکس معنایی متفاوت اما مکمل دارد. «ابوالهول» در مصر نگهبان معابد و دانش مقدس است. چهره‌ای که به افق نگاه می‌کند و حافظ رازهای کهن است. در اینجا، اسفینکس کمتر به‌عنوان آزمونگر و بیشتر به‌عنوان حافظ خرد پنهان ظاهر می‌شود. این تفاوت نشان می‌دهد که اسفینکس، در اصل، نماد دانشی است که به‌راحتی در دسترس نیست.

اسفینکس در ادبیات؛ پرسش، شناخت و خطر دانستن

در ادبیات کلاسیک، اسفینکس همواره با «پرسش» پیوند دارد. معمای او، دربارهٔ انسان است. اینکه «چه موجودی صبح با چهار پا، ظهر با دو پا و شب با سه پا راه می‌رود؟» پاسخ این پرسش، خود انسان است.

این نکته بسیار مهم است: اسفینکس، انسان را با خودش روبه‌رو می‌کند. او پرسشی بیرونی مطرح نمی‌کند بلکه پرسشی وجودی را پیش روی انسان می‌گذارد. بنابراین، مواجهه با اسفینکس، مواجهه با «حقیقت انسان بودن» است. حقیقتی که هم شامل رشد است و هم زوال، هم قدرت است و هم محدودیت.

در بسیاری از متون، اسفینکس نماد آن دانشی است که اگر زود یا بدون آمادگی به آن دست یابیم، می‌تواند ویرانگر باشد. او نشان می‌دهد که دانستن، همیشه رهایی‌بخش نیست؛ گاهی دانستن، به معنای از دست دادن آرامش پیشین است.

اسفینکس در هنر؛ از هیولا تا فم فتال

در هنر کلاسیک، اسفینکس اغلب به‌ عنوان موجودی مرموز و خطرناک تصویر می‌شود، اما در هنر قرن نوزدهم، به‌ ویژه در جریان سمبولیسم، او به شکل «زن اغواگر» یا همان فم فتال ظاهر می‌شود.

در اینجا، اسفینکس دیگر صرفاً یک هیولا نیست؛ بلکه موجودی است که با زیبایی خود جذب می‌کند و در عین حال، خطر را در خود پنهان دارد. این تغییر، بازتابی از تحولات فرهنگی آن زمان است. ترس از ناخودآگاه، از میل و از نیروهایی که دیگر نمی‌توان آن‌ها را صرفاً سرکوب کرد. در آثار هنرمندانی مانند فرانز فونشتوک، اسفینکس به‌ وضوح به این شکل ظاهر می‌شود. نه فقط به‌ عنوان یک زن، بلکه به‌ عنوان نیرویی که می‌تواند هم اغوا کند و هم نابود.

اسفینکس در سنت‌های باطنی؛ آستانهٔ دگرگونی

در خوانش‌های باطنی، اسفینکس نماد «آستانهٔ تحول» است. او در جایی ظاهر می‌شود که انسان آماده است از یک سطح آگاهی به سطحی دیگر عبور کند. اما این عبور، بدون مواجهه با تاریکی ممکن نیست. در کیمیاگری، این مرحله شبیه به وضعیت نیگردو است. مرحله‌ای که در آن، همه‌ چیز فرو می‌ریزد تا امکان تولد دوباره فراهم شود. اسفینکس در این معنا، دروازه‌بان این فروپاشی است. او از انسان می‌پرسد: آیا آماده‌ای آنچه بوده‌ای را رها کنی؟ آیا می‌توانی از هویت خود عبور کنی؟

و اگر پاسخ، حتی به‌صورت ناآگاهانه، «بله» باشد، مسیر آغاز می‌شود. مسیر دگرگونی که همواره با خطر همراه است.

اسفینکس؛ نماد همزمان دانش و خطر

همچنین اسفینکس نماد یک تناقض بنیادین است.. او هم نگهبان دانش است و هم تهدید آن. هم راه را باز می‌کند و هم می‌بندد. هم جذب می‌کند و هم می‌بلعد. او یادآوری می‌کند که هر آستانه‌ای، دو چهره دارد. یکی به سوی آگاهی، و دیگری به سوی انحلال.

و دقیقاً به همین دلیل است که در اثر «بوسهٔ اسفینکس»، او نه صرفاً یک زن، بلکه یک وضعیت وجودی است. لحظه‌ای که انسان در برابر دانشی قرار می‌گیرد که می‌تواند او را دگرگون کند یا در خود حل کند.

 

تجسد اسفینکس در نقاشی؛ از اسطوره تا تصویر

آنچه در اسطوره به‌ عنوان اسفینکس شناخته می‌شود یعنی موجودی مرکب از انسان و حیوان، نگهبان راز و آزمون‌گر انسان، در این نقاشی دگرگون شده است. اینجا دیگر با یک هیولای اسطوره‌ای مواجه نیستیم؛ با زنی روبه‌رو هستیم که تمام نشانه‌های بیرونی «هیولا بودن» از او حذف شده است.  نه بدن حیوانی، نه چهره‌ای ترسناک. اسفینکس در اینجا، کاملاً انسانی شده است و دقیقاً در همین انسانی شدن، خطر عمیق‌تر می‌شود.

در روایت‌های کهن، اسفینکس در برابر انسان می‌ایستد، فاصله‌ای میان خود و او حفظ می‌کند و با طرح معما، مرزی میان دانستن و ندانستن ایجاد می‌کند. اما در این تصویر، این فاصله از بین رفته است. اسفینکس دیگر روبه‌روی انسان نیست؛ در آغوش اوست. این تغییر، بسیار بنیادین است. زیرا خطر دیگر از بیرون نمی‌آید.. از درون رابطه، از دل کشش، و از خود میل برمی‌خیزد.

اسفینکس این اثر، حمله نمی‌کند، تهدید نمی‌کند، حتی نیازی به پرسش ندارد. او پاسخ را در خود حضورش حمل می‌کند. به‌ جای آنکه انسان را با معما روبه‌رو کند، او را به سمت خود می‌کشد.. به سمت تجربه‌ای که دیگر نیازی به کلام ندارد. اینجا آزمون، نه در حل یک معما، بلکه در «توان باقی ماندن در مواجهه» شکل می‌گیرد.

در این دگرگونی، اسفینکس از یک نگهبان بیرونی، به نیرویی درونی تبدیل می‌شود. نیرویی که در سطح ناخودآگاه عمل می‌کند. او دیگر مانعی در مسیر نیست، بلکه خود مسیر است. انسانی که در برابر او قرار می‌گیرد، دیگر نمی‌تواند با پاسخ دادن عبور کند بلکه باید وارد شود، تجربه کند و خطر را بپذیرد.

این تبدیل اسفینکس از هیولا به زن، از فاصله به نزدیکی و از پرسش به اغوا، نشان می‌دهد که در جهان مدرن، آستانه‌ها تغییر کرده‌اند. دیگر دانستن صرف، کافی نیست. انسان نه با یک سؤال، بلکه با تجربه‌ای مواجه می‌شود که می‌تواند او را دگرگون کند یا در خود حل کند.

 

بوسه‌ای که عشق نیست؛ لحظهٔ تسخیر

در مرکز این تصویر، لحظه‌ای شکل گرفته که در نگاه اول، می‌تواند شبیه به یک صحنهٔ عاشقانه به نظر برسد: نزدیکی دو بدن، تماس چهره‌ها و حرکتی که در زبان روزمره آن را «بوسه» می‌نامیم. اما هرچه بیشتر در این صحنه مکث می‌کنیم، این برداشت اولیه به‌ تدریج فرو می‌ریزد. این بوسه، نه از جنس اتصال، بلکه از جنس تسخیر است.

بدن مرد، در این لحظه، حالتی از رهاشدگی دارد؛ نه مقاومتی دیده می‌شود، نه کنشی. او نه در حال پاسخ دادن است، نه در حال پیش رفتن. گویی از درون تهی شده و تنها در وضعیت «پذیرفته شدن» قرار گرفته است. این رهاشدگی، به‌جای آنکه نشانهٔ آرامش باشد، به نوعی تعلیق میان بودن و نبودن تبدیل می‌شود. حالتی که در آن، مرزهای هویت در حال محو شدن‌اند.

در مقابل، بدن اسفینکس حالتی کاملاً متفاوت دارد. او نه در این تماس حل می‌شود، نه از خود فاصله می‌گیرد. حضورش، حضوری متمرکز و مسلط است. او به‌ جای آنکه بخشی از این رابطه باشد، محور آن است. این تفاوت ظریف اما بنیادین، رابطه را از حالت دوطرفه خارج می‌کند و آن را به یک جریان یک‌سویه تبدیل می‌کند: جایی که یکی جذب می‌کند و دیگری جذب می‌شود.

در اینجا، بوسه دیگر به‌عنوان نشانه‌ای از عشق یا اتحاد عمل نمی‌کند، بلکه به شکل مکانیسمی برای نفوذ ظاهر می‌شود. تماس، به‌جای آنکه مرزها را در یک پیوند متقابل باز کند، مرزهای یک طرف را از بین می‌برد. این لحظه، لحظه‌ای است که در آن، «دیگری» نه به‌عنوان یک سوژهٔ مستقل، بلکه به‌ عنوان فضایی برای ورود و گسترش تجربه می‌شود.

نکتهٔ مهم در این تصویر، نبود هرگونه تنش بیرونی است. هیچ خشونت آشکاری وجود ندارد، هیچ نشانه‌ای از اجبار دیده نمی‌شود. همه‌چیز در سکوت و درون یک حرکت نرم اتفاق می‌افتد. اما دقیقاً همین نرمی است که این صحنه را به چیزی عمیق‌تر تبدیل می‌کند. زیرا اینجا، تسخیر از طریق زور نیست، از طریق کشش و میل است.. کششی که مقاومت در برابر آن دشوارتر است.

این بوسه، لحظه‌ای است که در آن، انسان به چیزی نزدیک می‌شود که همزمان او را جذب و از او عبور می‌کند. لحظه‌ای که در آن، میل به نزدیکی با خطر از دست دادن خود در هم می‌آمیزد. اینجا دیگر نمی‌توان به‌ سادگی گفت که چه کسی فاعل است و چه کسی مفعول زیرا در سطحی عمیق‌تر، خود رابطه تبدیل به فضایی می‌شود که در آن، هویت‌ها در حال تغییر شکل‌اند.

در این معنا، بوسهٔ اسفینکس نه پایان یک فاصله، بلکه آغاز یک فرایند است. فرایندی که در آن، «بودن با دیگری» به‌ تدریج به «حل شدن در دیگری» نزدیک می‌شود و درست در همین نقطه است که این تصویر از یک صحنهٔ صمیمی فاصله می‌گیرد و به آستانه‌ای تبدیل می‌شود که در آن، عشق، میل و نابودی، دیگر از یکدیگر قابل تفکیک نیستند.

این بوسه، وعدهٔ پیوند نمی‌دهد، بلکه امکان انحلال را پیش می‌کشد و شاید به همین دلیل است که در این تصویر، اسفینکس دیگر راه را نمی‌بندد؛
بلکه راه را به شکلی می‌گشاید که بازگشت از آن، دیگر ممکن نیست.

 

رنگ، فضا و تنش؛ سرخی میل و سیاهی نابودی

آنچه در این نقاشی دیده می‌شود، صرفاً رابطه‌ای میان دو بدن نیست؛ بلکه این رابطه در دل فضایی شکل می‌گیرد که خود، حامل معناست. فضایی که نه خنثی است و نه صرفاً پس‌زمینه، بلکه به‌ نوعی میدان نیروهایی است که آنچه میان زن و مرد رخ می‌دهد را تشدید و عمیق‌تر می‌کند. در اینجا، فضا نه فقط بستر، بلکه بخشی از خود تجربه است.

پس‌زمینهٔ سرخ، نخستین عنصری است که نگاه را درگیر می‌کند. این سرخی، نه رنگی آرام‌بخش است و نه تداعی‌کنندهٔ گرمایی انسانی. این رنگ، فشرده، سنگین و بی‌قرار است، گویی فضا از درون می‌سوزد. سرخی که در بسیاری از زمینه‌ها می‌تواند نشانهٔ عشق یا حیات باشد در اینجا به شکلی دیگر ظاهر می‌شود: به‌ عنوان شدت میل، خطر، و مرزی ناپایدار میان زندگی و نابودی. این رنگ، آرام نمی‌گیرد بلکه در پس‌زمینه می‌تپد بی‌آنکه به شکل حرکت دیده شود.

در مقابل این سرخی، تاریکی پایین تصویر قرار دارد. تاریکی‌ای که نه صرفاً فقدان نور، بلکه حضوری فعال است. این تاریکی، مانند دهانه‌ای است که گشوده شده، بی‌آنکه انتهای آن دیده شود. برخلاف سرخی که در سطح می‌ماند، این تاریکی عمق دارد؛ به درون می‌کشد، فرو می‌برد و مرزهای فرم را محو می‌کند. اگر سرخ، انرژی کشش است، سیاه، امکان فرو رفتن در آن است.

بدن‌ها، در میان این دو قطب قرار گرفته‌اند. نه کاملاً در نورند و نه در تاریکی حل شده‌اند. گویی در وضعیتی معلق قرار دارند میان بالا و پایین، میان میل و سقوط، میان حضور و محو شدن. این تعلیق، فقط یک موقعیت بصری نیست، بلکه بازتاب همان وضعیتی است که در خود بوسه نیز وجود دارد: لحظه‌ای که هنوز به‌طور کامل به انحلال نرسیده، اما دیگر به بازگشت نیز تعلق ندارد.

تضاد میان سرخ و سیاه، میان روشنایی بدن‌ها و تاریکی اطراف، نوعی تنش دائمی ایجاد می‌کند. تنشی که هیچ‌گاه به تعادل نمی‌رسد. اینجا هیچ نقطهٔ آرامی وجود ندارد، هیچ جایی که نگاه بتواند در آن استقرار پیدا کند. حتی سکون صحنه، سکونی آرام نیست؛ بلکه سکونی است که در خود، حرکت بالقوهٔ سقوط را حمل می‌کند.

در چنین فضایی، آنچه میان زن و مرد رخ می‌دهد، دیگر یک رابطهٔ شخصی نیست. این تجربه، درون میدانی گسترده‌تر اتفاق می‌افتد. میدانی که در آن، نیروهایی بزرگ‌تر از ارادهٔ فردی عمل می‌کنند. میل، دیگر صرفاً یک احساس نیست؛ به یک جریان تبدیل می‌شود و تاریکی، دیگر صرفاً غیاب نور نیست؛ به یک امکان بدل می‌شود.

به این معنا، نقاشی نه فقط یک صحنه را نشان می‌دهد، بلکه شرایطی را می‌سازد که در آن، آن صحنه معنا پیدا می‌کند. شرایطی که در آن، نزدیک شدن، همیشه با خطر همراه است و هر حرکت به سوی دیگری، می‌تواند همزمان حرکتی به سوی از دست دادن خود باشد.

در اینجا، فضا خود به بخشی از بوسه تبدیل می‌شود و بوسه، دیگر فقط میان دو بدن رخ نمی‌دهد، بلکه در دل تنشی شکل می‌گیرد که میان میل و نابودی کشیده شده است.

 

مواجهه با سایه؛ کشش به سوی تاریکی در روان انسان

آنچه در این نقاشی رخ می‌دهد، صرفاً یک مواجهه‌ بیرونی نیست؛ بلکه بازتاب فرآیندی است که در سطحی عمیق‌تر، در روان انسان اتفاق می‌افتد. اسفینکس، در اینجا، می‌تواند به‌ عنوان تجسم آن بخشی از روان دیده شود که همواره در حاشیه باقی می‌ماند. بخشی که دیده نمی‌شود، اما از میان نمی‌رود. بخشی که در زبان روان‌شناسی از آن با عنوان «سایه» یاد می‌شود.

سایه، صرفاً مجموعه‌ای از ویژگی‌های منفی یا سرکوب‌شده نیست؛ بلکه شامل تمام آن چیزهایی است که در خودآگاهی ما جایی نیافته‌اند. امیال، ترس‌ها، میل به قدرت، میل به انحلال و حتی ظرفیت‌هایی که هرگز زیسته نشده‌اند. این بخش از روان، نه خاموش است و نه بی‌اثر؛ بلکه در سکوت، به‌دنبال راهی برای حضور یافتن است.

در این تصویر، اسفینکس را می‌توان به‌عنوان همین نیروی سایه دید. نیرویی که نه با خشونت، بلکه با کشش عمل می‌کند. او چیزی را تحمیل نمی‌کند؛ بلکه دعوت می‌کند. دعوتی که از بیرون به نظر می‌رسد، اما در حقیقت، از درون انسان برمی‌خیزد. به همین دلیل است که مرد در این صحنه، نه مقاومت می‌کند و نه فرار. او به سمت چیزی کشیده می‌شود که در سطحی عمیق‌تر، به خودش تعلق دارد.

این کشش به سوی سایه، همواره با نوعی دوگانگی همراه است. از یک سو، میل به شناخت و کامل شدن وجود دارد زیرا بدون مواجهه با آنچه سرکوب شده، هیچ یکپارچگی‌ای شکل نمی‌گیرد. اما از سوی دیگر، این مواجهه خطرناک است زیرا سایه، فقط آن چیزی نیست که بتوان آن را به‌ سادگی در خود ادغام کرد. ورود به این قلمرو، می‌تواند مرزهای هویت را متزلزل کند.

در اینجا، بوسه را می‌توان به‌ عنوان لحظه‌ تماس میان خودآگاه و ناخودآگاه دید. لحظه‌ای که در آن، فاصله میان این دو از بین می‌رود. اما این تماس، الزاماً به ادغام منجر نمی‌شود. گاهی این تماس، به‌جای آنکه به شناخت منتهی شود، به غرق شدن می‌انجامد. به حالتی که در آن، فرد دیگر نمی‌تواند مرز میان خود و آنچه با آن مواجه شده را تشخیص دهد.

نکته‌ی مهم در این تصویر، فقدان آگاهی در این مواجهه است. مرد، در حال تجربه کردن است اما نه در جایگاهی که بتواند این تجربه را مشاهده کند یا آن را در خود نگه دارد. این همان جایی است که مواجهه با سایه، به‌جای دگرگونی، به انحلال نزدیک می‌شود. زیرا آنچه در روان ادغام نمی‌شود، می‌تواند انسان را در خود فرو ببرد.

در این معنا، اسفینکس نه صرفاً یک نیروی بیرونی، بلکه بخشی از خود انسان است. بخشی که اگر نادیده گرفته شود، از راه‌های دیگر خود را نشان می‌دهد و اگر بدون آمادگی با آن مواجه شویم، می‌تواند به‌جای گسترش آگاهی، آن را در خود حل کند. این نقاشی، لحظه‌ای را نشان می‌دهد که در آن، انسان به سایه نزدیک می‌شود اما هنوز روشن نیست که آیا این نزدیکی، به شناخت منجر خواهد شد یا به از دست دادن خود.

آستانهٔ دگرگونی؛ نیگردو و انحلال به‌ عنوان آغاز

آنچه در این نقاشی دیده می‌شود، می‌تواند صرفاً به‌عنوان لحظه‌ای از اغوا یا فروپاشی خوانده شود اما اگر از سطح تجربهٔ روانی فراتر برویم، این صحنه شباهت عمیقی با یکی از بنیادی‌ترین مراحل در سنت‌های کیمیاگری دارد. مرحله‌ای که با عنوان نیگردو شناخته می‌شود.

نیگردو، مرحلهٔ سیاهی است.. مرحله‌ای که در آن، همه‌ چیز فرو می‌ریزد. فرم‌های تثبیت‌شده، هویت‌های ساخته‌شده و ساختارهایی که پیش‌تر معنا می‌دادند، یکی پس از دیگری از هم گشوده می‌شوند. این مرحله، نه با نور آغاز می‌شود و نه با وضوح بلکه با ابهام، سردرگمی و نوعی فرو رفتن در تاریکی همراه است. تاریکی‌ای که در آن، دیگر نمی‌توان به آنچه بوده‌ای تکیه کرد.

در این معنا، آنچه میان اسفینکس و مرد رخ می‌دهد، می‌تواند به‌ عنوان لحظه‌ای از همین انحلال دیده شود. مرد، در این صحنه، دیگر در موقعیت کنترل یا تعریف خود نیست. او در حال عبور از وضعیتی است که در آن، مرزهای پیشین دیگر کارایی ندارند. این عبور، اگرچه از بیرون می‌تواند شبیه به تسلیم یا از دست دادن باشد، اما در سطحی دیگر، بخشی از یک فرآیند عمیق‌تر است. فرآیندی که بدون آن، هیچ دگرگونی‌ای ممکن نیست.

اما نیگردو، مرحله‌ای دوگانه است. از یک سو، شرط لازم برای هر تحول است زیرا تا زمانی که ساختارهای قدیمی فرو نریزند، چیزی نو نمی‌تواند شکل بگیرد. اما از سوی دیگر، این مرحله خطرناک است. زیرا اگر این فروپاشی، بدون آگاهی و بدون توان نگه‌داشتن تجربه رخ دهد، می‌تواند به‌ جای تولد، به نابودی منجر شود.

در این نقاشی، هیچ نشانهٔ قطعی‌ای از آنچه پس از این لحظه رخ خواهد داد، وجود ندارد. نقاش، آگاهانه، ما را در همین آستانه نگه می‌دارد. در نقطه‌ای که هنوز مشخص نیست آیا این انحلال، به بازسازی خواهد انجامید یا نه و دقیقاً در همین تعلیق است که اثر قدرت می‌گیرد.

اسفینکس، در اینجا، می‌تواند به‌عنوان نگهبان این مرحله دیده شود نه به‌ عنوان نیرویی که صرفاً نابود می‌کند، بلکه به‌ عنوان آنچه انسان را وارد این فرآیند می‌کند. او دروازهٔ ورود به تاریکی است؛ تاریکی‌ای که بدون عبور از آن، هیچ نوری پایدار نخواهد بود.

در این معنا، «بوسهٔ اسفینکس» تنها تصویر یک پایان نیست؛ بلکه تصویر لحظه‌ای است که در آن، پایان و آغاز، در هم تنیده می‌شوند. لحظه‌ای که در آن، انسان در آستانهٔ چیزی قرار می‌گیرد که هنوز نامی ندارد ما می‌تواند او را نابود یا آزاد کند.

 

نتیجه‌گیری؛ بوسه اسفینکس، آستانه‌ای میان نابودی و تولد

«بوسهٔ اسفینکس» را نمی‌توان تنها به‌ عنوان نقاشی از اغوا، یا حتی نابودی خواند. آنچه در این اثر رخ می‌دهد، بیش از یک صحنه است؛ نوعی وضعیت است. وضعیتی که در آن، انسان در برابر چیزی قرار می‌گیرد که همزمان او را فرا می‌خواند و تهدید می‌کند.

اسفینکس، در اینجا، نه صرفاً یک موجود اسطوره‌ای، نه فقط یک زن و نه حتی تنها نمادی از سایه است؛ بلکه تجسم لحظه‌ای است که در آن، مرزهای آگاهی دچار لرزش می‌شوند. لحظه‌ای که در آن، آنچه شناخته شده، دیگر کافی نیست، و آنچه ناشناخته است به‌ تدریج خود را تحمیل می‌کند.

در این مسیر، انسان با انتخابی مواجه نمی‌شود که بتوان آن را به‌سادگی در قالب درست و غلط قرار داد. این انتخاب، انتخاب میان ماندن در آنچه شناخته شده است، یا ورود به قلمرویی است که نه تضمینی در آن وجود دارد و نه بازگشتی قطعی. قلمرویی که در آن، میل به شناخت، میل به اتحاد، و میل به عبور از مرزها در هم تنیده می‌شوند.

«بوسه»، در این معنا، دیگر نشانه‌ وصال نیست؛ بلکه آستانه‌ای است. آستانه‌ای که در آن، فاصله از میان برداشته می‌شود اما این نزدیکی، لزوماً به حفظ هویت منجر نمی‌شود. گاهی نزدیک شدن، به معنای از دست دادن است. گاهی آنچه ما را جذب می‌کند، همان چیزی است که مرزهای ما را در خود حل می‌کند. در اینجا، دیگر نمی‌توان به‌سادگی از عشق، میل یا حتی تاریکی سخن گفت. این مفاهیم، در این نقطه، از یکدیگر جدا نیستند. آنچه رخ می‌دهد، ترکیبی است از همه‌ی این‌ها. تجربه‌ای که در آن، انسان نه تنها با دیگری، بلکه با لایه‌هایی از خود مواجه می‌شود که پیش‌تر از آن‌ها فاصله داشته است و شاید مهم‌ترین پرسشی که این اثر پیش روی ما می‌گذارد، نه درباره‌ی اسفینکس است و نه درباره‌ مرد؛ بلکه درباره‌ی خود ماست:

در لحظه‌ای که با آنچه ما را می‌خواند اما ما را به خطر می‌اندازد، روبه‌رو می‌شویم، آیا می‌توانیم در این مواجهه بمانیم، آگاه بمانیم و از آن عبور کنیم؟ یا در کششی که ما را به سوی خود می‌کشد، بی‌آنکه متوجه شویم به‌ آرامی در آن حل خواهیم شد؟

«بوسهٔ اسفینکس»، پاسخی نمی‌دهد. تنها ما را در برابر این آستانه نگه می‌دارد.. جایی میان نابودی و تولد، میان دانستن و از دست دادن،
میان آنچه هستیم
و آنچه ممکن است به آن تبدیل شویم. 🌑

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *