چارت تولد اریک بانا

 

The Time Traveler’s Wife داستان هنری با بازی اریک باناست؛ مردی که به‌دلیل یک اختلال ژنتیکی، بدون اختیار خودش در زمان جابه‌جا می‌شود. او نمی‌تواند انتخاب کند چه زمانی ناپدید شود، به کدام نقطه از گذشته یا آینده برود و چه وقت برگردد. در یکی از همین سفرها وارد کودکی کلر می‌شود و کلر از همان سال‌ها با حضورهای پراکنده‌ او بزرگ می‌شود. بعدها، وقتی کلر در بزرگسالی هنری را ملاقات می‌کند، اتفاق عجیبی رخ می‌دهد: کلر تمام زندگی‌اش او را می‌شناسد، اما هنری هنوز کلر را نمی‌شناسد.

این دو عاشق می‌شوند و ازدواج می‌کنند، اما زندگی مشترکشان تابع زمان خطی نیست. هنری بارها ناپدید می‌شود و کلر بارها منتظر بازگشت او می‌ماند. حتی گذشته، حال و آینده‌ رابطه‌شان روی هم می‌افتد؛ گاهی کلر با نسخه‌ای از هنری روبه‌رو می‌شود که چیزی را می‌داند که هنریِ زمان حال هنوز تجربه نکرده است.

 

سفر در زمان، استعاره ای برای ناپایداری حضور انسان

به نظرم “سفر در زمان” در این فیلم بیشتر از آنکه موضوع اصلی باشد، استعاره‌ای برای ناپایداری حضور انسان است.

ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم کسی را برای همیشه در یک لحظه نگه داریم. آدم‌ها تغییر می‌کنند، دور می‌شوند، پیر می‌شوند و در نهایت از دست می‌روند. هنری فقط این واقعیت انسانی را به شکلی اغراق‌شده زندگی می‌کند. او حتی وقتی عاشق است، قادر نیست قول بدهد که خواهد ماند و کلر باید شکل بسیار دشواری از عشق را یاد بگیرد: دوست داشتن بدون مالکیت بر زمان دیگری.

برای همین یکی از پرسش‌های مرکزی فیلم این است که اگر بدانی عشقی سرانجام تو را با فقدان روبه‌رو خواهد کرد، آیا باز هم انتخابش می‌کنی؟ پاسخ فیلم تقریباً “بله” است. ارزش عشق لزوما در ابدی‌بودنش نیست. ممکن است در آن چیزی باشد که در فاصله‌ میان آمدن و رفتن تجربه می‌کنیم. حتی مفهوم انتظار در فیلم هم جالب است. کلر زندگی‌اش را در فاصله‌ میان حضورهای هنری می‌گذراند. بنابراین عشق برای او فقط “بودن با دیگری” نیست.. تحمل غیاب دیگری هم هست.

 

 

ماه کامل در چارت تولد اریک بانا

و اینجا یک همزمانی آسترولوژیکی خیلی جذاب داریم.

نکته جالب درباره انتخاب اریک بانا برای نقش هنری این است که او خودش در فاز ماه کامل  متولد شده است؛ فازی که از نظر روان‌شناسی آسترولوژیک، با مفهوم “دیگری” و رابطه با او تعریف می‌شود.

در ماه کامل، خورشید و ماه در دو سوی یک محور قرار گرفته‌اند. خورشید نماینده مرکز اراده، هویت و جهت آگاهانه فرد است و ماه نماینده نیازهای عاطفی، حافظه، امنیت و واکنش‌های غریزی او. در زمان ماه کامل این دو اصل روبه‌روی یکدیگر قرار می‌گیرند؛ بنابراین فرد از همان ابتدا با نوعی قطبیت درونی زندگی می‌کند.

به همین دلیل شخصیت‌های متولد شده در زیر فاز ماه کامل معمولا خودشان را فقط از طریق “من” نمی‌شناسند. بخش مهمی از خودآگاهی آنها در برخورد با دیگری شکل می‌گیرد. رابطه برای آنها تنها بخشی از زندگی نیست و اغلب تبدیل به آینه‌ای می‌شود که بخش‌هایی از خود را در آن می‌بینند که به‌تنهایی قادر به دیدنشان نیستند.

اینجا مفهوم فرافکنی نیز اهمیت پیدا می‌کند. در ماه کامل آن چیزی که فرد هنوز نتوانسته در روان خودش یکپارچه کند، ممکن است ابتدا در دیگری دیده شود. به همین دلیل روابط می‌توانند برای این افراد کیفیتی بسیار پررنگ، تعیین‌کننده و حتی کارمیک پیدا کنند.. دیگری چیزی را در آنها روشن می‌کند اما این فاز یک پارادوکس مهم هم دارد. میل شدید به رابطه در کنار آگاهی شدید از فاصله میان من و دیگری.

ماه کامل لحظه یکی‌شدن خورشید و ماه نیست، درست برعکس، لحظه‌ای است که این دو در بیشترین فاصله نمادین از یکدیگر قرار گرفته‌اند و در عین حال یکدیگر را کاملاً روشن می‌کنند و این دقیقاً معماری روانی The Time Traveler’s Wife است.

هنری و کلر عمیقا به یکدیگر تعلق دارند اما تقریبا هیچ‌گاه نمی‌توانند زمان را کاملا با یکدیگر شریک شوند. دیگری همیشه وجود دارد، اما همیشه در سوی دیگر یک فاصله نیز قرار گرفته است. آنها یکدیگر را پیدا می‌کنند، از دست می‌دهند و دوباره پیدا می‌کنند.

بنابراین برای یک بازیگر متولد ماه کامل، هنری شخصیت بسیار جالبی است؛ زیرا تمام زندگی این شخصیت در میدان “من و تو” اتفاق می‌افتد. هویت هنری را نمی‌توان مستقل از کلر فهمید. گذشته، آینده، انتخاب‌ها و حتی مواجهه او با مرگ، همگی در نسبت با این رابطه معنا پیدا می‌کنند.

اما حالا نکته حتی جالب‌تر می‌شود.

 

ماه کامل دلو اریک بانا

ماه اریک بانا در دلو قرار دارد. ماه در ساده‌ترین سطح می‌خواهد امنیت ایجاد کند، می‌خواهد بداند چه کسی می‌ماند، چه چیزی قابل پیش‌بینی است و کجا می‌تواند احساس تعلق کند اما دلو دقیقا نشانه‌ای نیست که امنیت را از طریق الگوهای متعارف حضور و تعلق تجربه کند.

دلو با فاصله، آزادی، غیرقابل‌پیش‌بینی‌بودن و شکستن ساختارهای معمول ارتباط دارد. ثابت‌بودن دلو به این معناست که پیوند می‌تواند بسیار پایدار باشد، اما شکل آن پیوند الزاما متعارف نیست و این تفاوت مهمی است.

ماه دلو لزوماً “بی‌احساس” نیست؛ مسئله این است که برای تجربه احساس، همیشه به نزدیکی فیزیکی و عاطفی متعارف احتیاج ندارد. گاهی حتی برای فهمیدن احساس خودش نیازمند فاصله است و هنری تقریبا تجسم سینمایی همین تناقض است.

او کلر را دوست دارد. به او تعلق دارد. بارها و بارها به او بازمی‌گردد اما قادر نیست چیزی را که ماه معمولاً برای ایجاد امنیت می‌خواهد، فراهم کند یعنی تداوم حضور.

هنری نمی‌تواند بگوید “من فردا هم اینجا هستم.” او حتی نمی‌تواند بگوید پنج دقیقه دیگر اینجا هستم. در نتیجه عشق او مجبور است شکلی غیرمتعارف پیدا کند.. عشقی که در آن فاصله به معنای پایان پیوند نیست و این مضمون بسیار اورانیایی است.

اما ماه اریک یک وضعیت مهم دیگر هم دارد که شخصیت هنری را بسیار عمیق‌تر می‌کند. ماه دلو با نپتون در عقرب مربع است و اینجا وارد لایه دیگری از روان می‌شویم.

ماه می‌خواهد احساس کند، نگه دارد، خاطره بسازد و امنیت پیدا کند؛ نپتون مرزها را حل می‌کند. نپتون میان “هست” و “نیست”، میان خاطره و واقعیت، میان گذشته و اکنون و حتی میان عشق و فقدان مرز روشنی باقی نمی‌گذارد.

وقتی این دو در مربع قرار می‌گیرند، نیاز ماه به امنیت با جهانی برخورد می‌کند که دائما از قطعیت فرار می‌کند. ماه می‌خواهد بداند: تو هستی؟ و نپتون پاسخ می‌دهد: حتی وقتی نیستم، هستم. و این دقیقاً قلب The Time Traveler’s Wife است.

هنری همزمان حاضر و غایب است.

گاهی کلر نسخه‌ای از هنری را ملاقات می‌کند که متعلق به آینده است. گاهی خاطره‌ای که برای کلر سال‌ها قدمت دارد، برای هنری هنوز اتفاق نیفتاده است. بنابراین زمان خطی ــ همان چیزی که به ما احساس واقعیت و قطعیت می‌دهد ــ دائماً فرو می‌ریزد.

این کیفیت به‌شدت نپتونی است اما نپتون اریک در عقرب قرار گرفته است و همین مسئله عمق بیشتری به این مربع می‌دهد. عقرب مسئله پیوند عمیق، از دست دادن، مرگ، جدایی، ادغام روانی و دگردیسی از طریق دیگری را وارد داستان می‌کند و عجیب اینکه تمام فیلم درباره همین موضوع است.

کلر باید یاد بگیرد کسی را دوست داشته باشد که نمی‌تواند همیشه او را داشته باشد و هنری باید کسی را دوست داشته باشد در حالی که حتی بر حضور خودش در زندگی او تسلط ندارد.

به همین دلیل مربع ماه–نپتون در تحلیل بازی اریک بانا اهمیت پیدا می‌کند. از منظر آسترولوژیک می‌توان گفت ماده روانی نقش هنری با ماده نمادین موجود در چارت خود اریک هم‌رزونانس است. او باید مردی را بازی کند که عشق را در مرز میان حضور و غیاب، واقعیت و خاطره، اتصال و فقدان تجربه می‌کند و این دقیقا قلمرویی است که مربع ماه و نپتون با آن آشناست.

شاید به همین دلیل هنری در بازی اریک بانا فقط مردی نیست که در زمان ناپدید می‌شود. او مردی است که حتی وقتی حضور دارد، سایه غیاب را با خودش حمل می‌کند و این دقیقاً همان چیزی است که بازی او را در The Time Traveler’s Wife تا این اندازه باورپذیر می‌کند.

 

 

نویسنده مهمان: آزاده بخشی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *